خسته.....

از تجربه‌ی احساس اضطراب، خسته‌ام. از این معده دردهای استرسی خسته‌ام. خیلی دارم وسوسه میشم به روانپزشک مراجعه کنم و بگم دارو بنویس لطفاً که خسته‌ام خیلی. می‌خوام بی‌خیال باشم!😭 یکم باید تحقیق کنم البته. وای خیلی حالم بده. معده جونم، عزیزم، قشنگم، تو این وسط پدر من رو در نیار خواهشاً. خدایا، کمکم کن. فکر کنم بیشترین جمله‌ای که حضرت خدا از من شنیده این مدت این بوده که خدایا خسته‌ام، خدایا تو فقط می‌دونی خسته بودنم یعنی چی.

ریشه همه بگایی هام انگار میرسه به خاصیتِ ایران و خاورمیانه. 

اینکه زاده آسیایی رو بهش میگن جبر جغرافیایی.

تف و لعنت به این جبر که پدرم رو در آورده.

قدرت گرفته از بلاگیکس ©